|
باران بهاری دل من در پی یک واژه ی بی خاتمه بود
| |||||
|
چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد . مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند ؛ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله ، بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت می کشید ؛ ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریادهای مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت . پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود . خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد . پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم ؛ اینها خراش های عشق مادرم هستند. [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 20:43 ] [ باران ]
ادامه مطلب [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:10 ] [ باران ]
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:1 ] [ باران ]
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:56 ] [ باران ]
![]() معلم را بخش کردم اولش محبت آخرش محبت
خدا تو را می خواست و انتخاب حق خدا بود داناي عشق روزت مبارك
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:7 ] [ باران ]
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:2 ] [ باران ]
![]() روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت. کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام» رییس پرسید: «بابا خونس؟» صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله» ـ می تونم با او صحبت کنم؟ کودکی خیلی آهسته گفت: «نه» رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟» ـ بله ـ می تونم با او صحبت کنم؟ دوباره صدای کوچک گفت: «نه» رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟» کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس» رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟» کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟» ـ مشغول چه کاری است؟ کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.» رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟» صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر» رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟» کودک
با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.» رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟» کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».
[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 11:14 ] [ باران ]
حتما تا حالا داستانهای کوتاه زیادی خوندید،
اما تا حالا فکر کردید كه
کوتاهترین داستان کوتاه دنیا چیه و نوشته کی؟
کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط
ارنست همینگوی نوشته شده :
For Sale: Baby Shoes, Never Worn.
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده
گفته میشود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را
برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است
و برنده ی مسابقه نیز شده است.
همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را
در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود
با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز
داستان زیر می باشد که نویسنده مشخصی ندارد !
The last man on earth is sitting alone in his room and
all of a sudden a Knock on the door.
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.
[ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ] [ 16:55 ] [ باران ]
[ دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 ] [ 16:23 ] [ باران ]
[ شنبه نوزدهم تیر 1389 ] [ 12:54 ] [ باران ]
|
|||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||